تبليغاتX
مخـــنویسـی هــای یکــ مخــــچـــه!

مخـــنویسـی هــای یکــ مخــــچـــه!

آه حسین

بغض می کنم و آرام آرام می نویسم..

ح

   سین!

                ارباب بی سر  و پای توام....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 21:56  توسط مخچــــه الــــملوکــــــ!  | 

حسین...

از تو که می نویسم شرمنده می شوم همین و بس...

                           ک ر ب ل ا بی بلا نمی شود.....

                                                    پس بلایم بده تا به کربلا برسم...

+دلم تنگ تو است.نه اینکه محرم نشده باشد اما دل تنگیم جوری است انگار محرم نیامده است...

محرمت نیامده رفت ارباب...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 21:54  توسط مخچــــه الــــملوکــــــ!  | 

بی روی تو مرا آرامشی نیست...

اینجا دیگر هوای توشتنش به سرم نمی سازد!کاغذ سپیدم آرزوست....

((هرکس آدرس جدید رو خواست کامنت بذاره ))

روزشمار این روزها سریع تر می گذرد اما بازهم زمان برای رسیدن به تو وزن دارد ...حسین....

سنگینی وزنش تمام بر روی واژه ایست به نام بغض و تمام سنگینی این واژه بر گلوی من خشکیده است!

منتظر محرم ام....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 13:50  توسط مخچــــه الــــملوکــــــ!  | 

می روم تا شاید کنج حرمت دل رمیده ام را بخری...

بعد از یکسال...

 

همیشه از حرمت، بوی سیب می آید
صدای بال ملائک، عجیب می آید!

سلام! ضامن آهو، دل شکسته من
به پای بوس نگاهت، غریب می آید

نگاه زخمیِ تو، تا بقیع بارانی است
مگر ز سمت مدینه، طبیب می آید؟!..

به پای در دلت، ای غریبه تنها
علی(ع) ز سمت نجف، عنقریب می آید

طلای گنبد تو، وعده گاه کفترهاست.
کبوتر دل من، بی شکیب می آید


برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد
چرا که ناله «امّن یُجیب» می آید.

"خدیجه پنجی"



پ.ن.۱:ممنونم ارباب...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 17:14  توسط مخچــــه الــــملوکــــــ!  | 

بغض واژه ها در کلام گلویم می شکند...

 اِنْ اَخَذْتَنى بِجُرْمى اَخَذْتُكَ بِعَفْوِكَ وَاِنْ اَخَذْتَنى

اگر مرا به جرمم مواخذه کنی تو را به عفوت مواخذه می کنم...

وَاِنْ اَدْخَلْتَنىِ النّارَ اَعْلَمْتُ اَهْلَها اَنّى اُحِبُّكَ

و اگر مرا در جهنمت وارد کنی به دوزخیان می گویم دوستت دارم

 

پ.ن.۱:دوستت دارم حتی اگر در آتش بسوزم...

پ.ن.۲:باور کنید مقصر من نبودم خدایم آنقدر آمرزنده بود که مرا امیدوار کرد...

پ.ن۳:ماهی دلم آرام آرام نفس های آخرش را می کشد...طعم خاک بدجور دلش را

می زند...آبی اش را آرزوست...گوشه چشم های دلم خشک شده است و نای نی دلم

از صدا افتاده است دنبال چه می گردم واج آراییه واژه ها؟؟؟دلتنگ شده ام ارباب نظری...

دلم تنگ واژه ایست آسمانی ندای :

السلام علی الحسین (ع)

 

و علی علی بن الحسین(ع)

 

 وعلی اولاد الحسین(ع)

 

 و علی اصحاب الحسین(ع)

 

 و علی عباس الحسین(ع)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 18:53  توسط مخچــــه الــــملوکــــــ!  | 

به نفس نفس افتاده است لحظه های زندگی ام

۴۰...۳۹...۳۸...۳۵..............................................!

محرمت تنفس گاهی است در میان آلودگی های دنیاییم!دلتنگ تو ام ای کشتی نجات...از میان دود می بینم خیمه ات را که کم کم برپا می شود...از میان دود می دیدی خیمه ات را که کم کم در میان آتش ها می سوخت...آقای من بدی های عالم را هم که جمع کنم خوبی و بخشندگیت خیلی بیشتر از آنهاست ببخش بدی هایم را...و نگاهی...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:45  توسط مخچــــه الــــملوکــــــ!  | 

واژه ها عقیم شده اند از رویش احساسم...

 

دلم گرفته است...

کربلایم نمی دهی...نگاه هم نمی کنی...

و مگر نیست که ما جز شما کسی را نداریم آقا؟؟؟

جان مادرت زهرا نگاهم کن...نگاهی...

پ.ن.:اللهم ارزفنا شفاعه الحسین
یوم الورود...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 14:26  توسط مخچــــه الــــملوکــــــ!  | 

دلم تنگ است و بی امان می کوبد بر قفس اسارتش حسین...

چند صباحی بیش تا محرم نمانده است...عزیز فاطمه دلگیری هایم را نگاه می دارم تا محرم و بعد...

هیچ میشوم در صفحه ی عشق تو...کاش بشود...

 

 آ

ه

ح

س

ی

ن

.

.

.....!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 9:13  توسط مخچــــه الــــملوکــــــ! 

اللهم ارزقنا کربلا به حق فاطمه الزهرا...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 12:38  توسط مخچــــه الــــملوکــــــ!